تبليغاتX
به همه ولی تنها

به همه ولی تنها

چند عکس زیبا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

یادش بخیر

ناصر عبداللهي خواننده ترانه

یادش برای همیشه گرامی باد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

دو هم نفس

دوباره من ؛دوباره تو؛ دوباره عشق؛ دوباره ما

دو هم نفس؛دو هم زبون ؛دو همسفر؛ دو هم صدا

تو ای پایان تنهای پناه آخر من باش

تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

می خوام آینه خونه با چشمات هم نشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس،پرم شکست تو این قفس

تو این غبار ،تو این سکوت،چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستات و می گیرم

تو این شب گریه ها می تونی رفیق حق حقم باشی

تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

چند کلام زیبا

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو …. قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري………

 موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

كاش كسي توي دلمون پا نمي ذاشت... كاش اگر پا مي ذاشت... دلمون رو تنها نمي ذاشت... كاش اگر تنها مي ذاشت... رد پاشو روي دلمون جا نمي ذاشت

یک روز رسید غمی به اندازه کوه/یک روز رسید نشاط اندازه دشت/ افسانه زندگی چنین است ای دوست/در سایه کوه باید از دشت گذشت...

آخر از عشق تو ساکن کليسا ميشوم . ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم . آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

10ta shakhe gol begir jeloye ayene!hala beshmar...didi 11tan!!!akhe khodet ham goli

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

من و تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 مي دوني فاصله بين انگشت هات براي چيه؟

 

براي اينه كه يك نفر ديگه با انگشتهاش اونها رو پر كنه

 

پس دنبال اون كسي باش كه بتونه اونها رو برات پر كنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

نیاز

        نیاز

امروز که محتاج تو هستم ز تو دورم

 

        افتاده در این کلبه تاریکم

 

                در همهمه مبهم ابر و مه باران

 

                        فرسنگ فرسنگ من از تو دورم

 

                            لبریز ز پژمردنم و حس شکستن

 

                             آکنده ز خشکیدن و تشویش تنورم             

 

از این گل و قا فله سبز بهارم

 

            از تیره نیلو فرم و تشنه نورم

 

                       ای بارقه روشن و فردای شکفتن

 

                                   امروز که محتاج تو هستم ز تو دورم

 

« نه فقط کاخ بزرگان جلالی دارد

 

                               کلبه ما فقرا هم صفایی دارد»

 

 

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

دل تنگی........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

در فراق مرگ عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

شکستن دل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

دوست دارم............

دوست دارم..........

انتظار واژه غریبی است...
 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم



عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من


شب هجران نکند قصد دل آزاري من


روزگاري که جنون رونق بازارم بود

                     

                    تونبودی که بیایی به پرستاری من .......

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

دانشگاه آزاد

دانشگاه آزاد

رفتن به دانشگاه آزاد فرصتهاي درخشاني رو در مسير زندگي در اختيار من

 قرار داد که ذکر چند تايي از اونها خالي از لطف نيست. اگر به دانشگاه آزاد بريد...

?ـ خوش تيپ بودن را تجربه ميکنيد

univercity stories by mahnaz yazdani

با فنون و رموز دوي صحرانوردي به صورت کاملا حرفه اي آشنا ميشويد

univercity stories by mahnaz yazdani

?ـ مهارت و قدرت شما براي جايگيري در فضاهاي اندک افزايش مي يابد

univercity stories by mahnaz yazdani

?ـ لذت همصحبتي با ساير موجودات زنده و دستگيري از ايشان را تجربه

خواهيد کرد

univercity stories by mahnaz yazdani

?ـ و در صورت مونث بودن ميتونيد مطمئن باشيد که مسئولين دانشگاه از 

  طرق مختلف از حقوق شما در برابر جانوران موذي موجود درفضاي دانشگاه

دفاع خواهند کرد :

     ـ جداسازي ورودي دانشگاه و فضاهاي عمومي

univercity stories by mahna yazdani

    ـ نمونه يک جانور کاملا موذي

univercity stories by mahnaz yazdani

   ـ نشاندن پسرها در رديف جلو براي ممانعت از رويت شدن خواهران دانشجو

 توسط ايشان

univercity stories by mahnaz yazdani

   ـ تعيين افرادي صاحب صلاحييت براي گوشزد کردن نکاتي که ممکن است

 به تحريک برادران دانشجو منجر شود

univercity stories by mahnaz yazdani

?ـشاهکارهاي ادبي ايران به صورت کاملا عملي و تجربي به شما آموزش

داده خواهد شد. اين جلسه: هفت خوان رستم

univercity stories by mahnaz yazdani

خوب اگر هم خداي نکرئه در فضاي باز اين دانشگاه به بعضي دانشجو نماها

فشار بياد بالاخره يک جايي خودشونو خالي ميکنن ديگه...

univercity stories by mahnaz yazdani

خوب حالا من هر چي ميگم بيايد دانشگاه آ زاد خوش ميگذره بگيد نه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

حادثه تلخ جدایی

پيش از آن که ترکش کني،به چشمانش نگاه کن...شايد اين نگاه،آخرين نگاه باشد... زيرا عشق حادثه

است و جدايي قانون!!!... ............................................. به چه مي انديشي؟؟ رسم زندگي اين

است..يک روز کسي را دوست مي داري و روز ديگر تنهايي!!! باور کن به همين سادگي،او رفته است و

همه چيز تمام شده است...درست مثل روزي که متولد شدي..!!...................... گاهي يک

خداحافظي , آنقدر تلخ است که شيريني صدها سلام هم تلخي آن را از خاطرت نخواهد زدود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

عاشق کیست؟؟؟؟؟؟؟؟

 

      

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

هرکس............

هرکس به طريقي دل ما ميشکند

                           بيگانه جدا              دوست           جدا ميشکند

   بيگانه اگر ميشکند حرفي نيست

                          از دوست بپرسيد که چرا ميشکند

شاید نمی دونه حامدمیمیره براش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

یکی داشت و یکی نداشت

Image hosting by TinyPic

      عشق بی معشوق =======================زنده بدون روح

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

سيزده نكته مهم زندگي از گابريل گارسيا ماركز

يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.

دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.

هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD 

مصاحبه با خدا




I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

 

That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

 

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

 

 God smiled and said,Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

عاشقمي، گفتم دوستت دارم

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

 

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

 

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی


گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

 

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

 

حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟

 

 نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:

 

 تو دروغ گفتي،من راستشو...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط حامد محمدی  | 

تا به حال زلزله رو احساس كردي؟؟؟

شديد ترين زلزله هاي دنيا را تجربه كنيد!!!

 

                 5.9 On Richter, Latur, 1994

                 6.5 On Richter, Uttarkashi, 1998

                 6.9 On Richter, Taiwan, 1999

                 7.9 On Richter, Bhuj, 2001 2004

                 8.9 On Richter, Indonesia, 2004


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حامد محمدی  |